![]() |
![]() |
|
| شب درتاریخ سیاهی خودچه کرده است که افتخارداشتن این همه ستاره رادرسینه دارد |
|
می خواهمت ای مفهوم افتاب توراكه دستانت ايثارگرانه درتكاپوست،می خواهم آنسان كه مجنون ليلی راطلب می كرد، ای كاش می توانستم......... ای كاش می توانستم برزخم درونت مرهمی باشم. ديده بازكردونجواكرد: چه بی تابانه می خواهمت ای كه دوريت ازمون تلخ زنده بگوريست.
وقتی عاشقی نمره انشایت بیست می شود ، نمره ریاضیت هشت. وقتی عاشقی ته قابلمه خورشت مثل آسمان پر ستاره می درخشد. وقتی عاشقی هنرت را می فروشی خرج معلم فیزیک می کنی. وقتی عاشقی ، سر به دوزخ می گذاری. سیب همان سیب است حالا حوایش فرق کند وقتی کسی که می خواهی دوستت ندارد ... انگار هیچ کس دوستت ندارد! نان را از هر طرف که بخوانی نان است...! هوای اتاقم گرفته... گرمه...نفسم رو سنگين ميکنه... تمام آرزوهایم را قاب می کنم که همیشه جلو چشمانم باشند تا یادم بماند که چرا زنده ام! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 آذر1385ساعت توسط علیرضا |
|
|
دلتنگي هاي آدمي را با ترانه اي ميخواند روياهايش را اسمان پر ستاره ناديده مي گيرد و هر دانه برفي به اشکي نريخته مي ماند سکوت سر شار از سخنان نا گفته است از حر کات نا کرده اعتراف به عشق هاي نهان و شگفتيهاي بر زبان نيامده در اين سکوت حقيقت ما نهفته است. چشمانم را از خويش باز ميستانم انديشه ، كوتاه مي شود و سايه ها كوتاه و كوتاه تر خورشيد درميانه آسمان است سايه ها به يكباره محو مي شوند عقل را به زاويه سكوت مي كشانم خورشيدي آسمان دلم را فرا مي گيرد سايه ها محو شده اند و فاصله ها حيات ندارند انسان خودش را مي يابد انسان ، لبخند گمشده اش را بر لبانش مي نشاند هرچند نمي توان خورشيد را به مشرق بازگرداند زمان ولي ازدست رفته نيست فاصله ها محو ميشوند و ستيز به پايان رسيده است آدمي به بزرگترين اكتشاف در خويشتن دست مي يابد و رجعت انسان تولد دوباره اوست .
مرگ برمن که دوستت دارم
ديگرازهرچه هست بيزارم مثل ابربهارمی بارم بروای انكه بعددیدارت گره افتاده است دركارم پدرم بانگاه خودمی گفت لایق لای جرزدیوارم مادرم مدتی است می گريد چون گمان می كندكه بيمارم يك نفرگفت خوب خواهم شد به فراموشت كه بسپارم هرچه برمن گذشت حقم بود من ازاين بيشترسزاوارم توگناهی نداری ای زيبا مرگ برمن كه دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت توسط علیرضا |
|
|
جاده اي نمناک که از روي پستي و بلندي هاي زيادي عبور مي کند. جلوتردر کنار جاده يک باغ شايد هم باغچه اي پر از رز سرخ به چشممي خورد به وسط گلهاي سرخ رونده مي روم ، گويي قبلا کسي از رويشان دويده است.شکافي سفيد در ميان گلها ديده مي شود که ميان آنها لاله هاي سفيدي روييده است.جلوتر مي روم،آن طرف باغ گل سرخ ، جاده تکرارمي شود ، دقيقا قرين جاده اي که طي کرده بودم. به راهم ادامه مي دهم شيب، زياد و نفس گير شده بود. نمي دانستم در انتهاي اين مسير چه چيز به انتظارم نشسته اين ، مرا کنجکاو تر مي کرد. به بلندترين نقطه ي جاده مي رسم ، رد گذر کسي بر آن باقيست . از آنجا مي توانم همه ي راهي را که آمدم ، ورق بزنم اما انتها برايم آشکار نيست پس باز هم ادامه مي دهم. رطوبت هوا بيشتر مي شود ،آنقدر زياد که همه ي وجودم را تر مي کند توجهي نمي کنم.سياهي شفافي ، انتهاي چشم اندازم را بسته است. جلو تر مي روم به جنگلي مي رسم که در آن درختاني با برگ هاي سياه با نظم خاصي روييده.سياهي برگ اين درختان عجيب توجه مرا جلب می کند ولي براي کشف آنچه بر من تسلط يافته بود ، وقت را غنيمت مي شمرم و چشمم را به مسير اصلي مي دوزم. درياچه ي سفيدي را می بينم ، مقداري از آب درياچه را مي چشم ، همه ي وجودم به صدا مي آيد ، شور بود ، ياد آور شوری درياچه ي نمک چشمان او بر مزارعزيزش. مجبورم براي کشف انتها ، تن به اين آب دهم ، به اصرار اميد و آرزو هايم ، دل به شوري آب زدم. با خود مي گويم تا انتها چيزي باقي نمانده جز قله اي سياه ، ميان سرخي افق و آبي سپهر. حالا بايد بلند ترين و نفس گير ترين تاريخ سفر را صعود مي کردم پيش از آنکه زمين مرا با آنچه به پشت خود حمل مي کند ببلعد. دستانم را که بر اثر ترس از سراب بودن آنچه مي ديدم ، کرخت شده بود ، به گردن صخره ها قلاب مي کردم و تنم را بالا مي کشيدم و پاهايم را رويشان محکم مي کردم. گردن صخره ها را يکی پس از ديگري چون هرزه اي زيبا روی ، ترک مي گفتم. شفافي اين سنگ ها چشمانم را تنگ مي کرد . به انتها رسيدم پيش از آنکه پرچم موفقيت را بر سر قله به اهتزاز در آورم ، احساس کردم قبلا اين قله را فتح کرده بودم. قله ي سياه ، من را در خود ديد. ماه به نقطه اي از آسمان رسيده بود آب قصد بالا آمدن گرفت.. آب بالا مي آمد گويي قصد بلعيدن مرا داشت. بالا تر از اين قله جايي را نيافتم! آب شور سر انگشتان پاهايم را لمس کرد گويي دشمني اش به همين جا ختم نمي شد و قصد لمس کردن موهايم را داشت.چاره اي نيافتم ، تصميم بر آن گرفتم تا فرصت باقيست راهي را که آمدم کشف کنم . تنم در آب غرق شد ، لب هايم را به هم قفل مي کنم ، صدايي را نمي شنوم ، آب تا زير چشمانم بالا آمده بود ، آخرين تصوير زندگي را مي بلعم و آب ، مرا تا رستن گاه مو هايم لمس مي کند. دردي بر چشمانم حس کردم بي درنگ لمسشان کردم ....... من روي چشمانم قدم گذاشته بودم! آب فروکش مي کند و به همان جاده اي که آمده بودم جاري مي شود.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 مهر1385ساعت توسط علیرضا |
|
|
کمکم کن.کمکم کن تاباتوهمسفردریک مسیرنامتناهی باشم .کمکم کن تاباندای تودرمسیرت قدم بگذارم.بامحبت توازپلیدی هاپاک گردم وباذکرتوراه رااسان کنم وبایادتو.زندگی رابرای زنده بودن.ازیادببرم.من ازتوخورشیدی دست نیافتنی ساخته بودم ودریکی ازهمان روزهاکه به سیاهی قلبم افزوده میشد .به کنارپنجره ای رفتم که پرده اش راباتارهای اعمالم ساخته بودم.پرده راکنارزدم تابه بازمانده قلبم بنگرم.باکناررفتن پرده . درپشت ان همه تیرگی.روزنه ای نورانی توجه مرابه خودجلب کرد.خاستم پرده رابکشم وبه زندگی خوددرتاریکی ادامه دهم.امادروجودم ندایی مرافرامی خواند.نزدیک شدم.ان روزنه باهرقدم من برروشنایی خودمی افزودتاسرانجام خورشیدکامل شدونداهمچنان دروجودمن شنیده میشد.به ندادل سپردم تاکلماتش رامعناکنم که ناگهان نداواضح ترازقبل تکانی به قلب من دادو مرادرکلماتش غرق کردوتازمانی که نوران روزنه درخشش داشت.کلمات تکرارمیشدندوبعدازمحوان صحنه ها.تنهاچیزی که برایم مانده کلمات ذکرشده ان نداست که مرابه فکروامیدارد :هنوزپلی برای برگشت به پاکی وصداقت هست .هنوزنورعشق می تابد وهنوزدوست داشتن باقی است .شادم که همچوشاخه خشکی باز درشعله های قهرتومی سوزم گویی هنوزان تن تبدارم کزافتاب شهرتومی سوزم دردل چگونه یادمی میرد یادتویادعشق نخستین است یادتوان خزان دل انگیزاست کوراهزارجلوه رنگین است امامن ان شکوفه اندوهم کزشاخه های یادتومی رویم شب هابه گوشه تنهایی دریاداشنای تومی جویم
نفسم گرفت ازاین شهر.دراین حصاربشکن. دراین حصارجادویی روزگاربشکن. چه شبهای قدردل سنگ.رایت خون بجنون. صلابت صخره کوهساربشکن. توکه ترجمان صبحی به ترنم وترانه. لب زخم دیده بگشاصف انتظاربشکن. شب غارت ستارا.همه سوخت بکنده سایا. توبه اذرخش این سایه تیزگام بشکن. زبرون کسی نیایدجویباری تواینجا. توخویش تن زبرون ای.زپه خدابشکن. سران نداردامشب که برایدافتابی. توخودافتاب خودباش وطلسم روزگاربشکن. به سرای جای که هستی به سرودنت بودن. به ترنمی دژوحشت این دیاربشکن.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 تیر1385ساعت توسط علیرضا |
|
|
وقتی گريه کرديم گفتند بچه ای وقتی خنديديم گفتند ديونه ای وقتی جدی بوديم گفتند مغروری وقتی شوخی کرديم گفتند سنگين باش وقتی حرف زديم گفتند پر حرفی وقتی ساکت شديم گفتند عاشقی حالا هم که عاشقيم ميگن گناهه. هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد. گاه مي گويد که اواخرچه شد ان نگاه مست وافسونکارتو مراکسي نساخت.خداساخت.نه انچنان که.کسي مي خاست.که من کسي را نداشتم.کسم خدابود.کس بي کسان.اوبود که مرا ساخت.انچنان که خودش خاست.نه ازمن پرسيد ونه از ان«من ديگرم»من يک گل بي صاحب بودم.مراازروح خود دران دميد.
سکوت سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست هزار شاکی خودش داره خودش گیره گرفتاره همون بهترکه ساکت باشه این دل جدا از این ضوابط باشه این دل ازاین بدترنشه رسوایی ما که تنهاترنشه تنهایی ما که کارماگذشته ازشکایت هنوزم پایبندیم دررفاقت میریزه توخودش دل غصه هاشو اخه هیچ کس نمیخوادقصه هاشو کسی جرمی نکرده گربه ما این روزهاعشقی نمی ورزه بهایی داشت این دل پیشترها که دراین روزها نمی ارزه تقدیم به مهربان زیبایم قدم برساحل می گذارم وبا گام هایی محکم حشرات موذی ساحل را زیرپا لگدمال میکنم.سرم رابالامی گیرم,قطرات باران راکه بردریای طوفانی فرود میاید را داخل دستانم جمع میکنم. تکه چوبی میگیرم وبرروی شن های خیس ساحل نام «مهربان زیبا» رامینگارم,باران تندشد,نوشته ای را که بر ماسه های ساحل نگاشتم با خود شست. برای بار دوم مینگارم اما باران با سرعت میبارد, چراغهای خانه های کنار دریا روشن شد,چرا باران باید نام اوراپاک کند؟ به زیرشیروانی میروم که باران برماسه های ان اثری ندارد,مینویسم «مهربان زیبا» دختری زیبا و مهربان را درذهن خود مجسم مینمودم که ناگهان صدای غرش اسمان مرا از جا تکان داد,فانوس رادردست گرفتم, جاده تاریک دریارا پشت سرنهادم وبه سمت خانه رهسپارگشتم. می خواهم نام این دختر نازنین باخودم رابنویسم, بنویسم تا من وشما وایشان بدانیم که«عشق» واژه کدام فرهنگ میباشد , مصداق کدام فرهنگ را داراست و معیاران درجامعه ماچیست. پس بخوان تا بدانی که واژه دقیق عشق که شاید تصورنکنم در هیچ لغتنامه ای اینچنین امده باشد,به چه معنایی استفاده میشود. میخواهم تانیمه های شب بیداربمانم,قلم دردست میگیرم ومهربان زیبارا بر روی دفترم مینگارم, اشکهایم از چشم های کم سو وغمبارمن سرازیرمیشود,اماچه باید کرد؟علاقه ای که به این مهربان دارم مراواداربه زمزمه این اشعارمیکند: شب اغا زهجرت توشب در خود شکستنم بود شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود شب بی توشب بی من شب دلمرده های تنها بود شب رفتن شب مردن شب دل کندن من ا زما بود واسه جشن دلتنگی ما گل گریه سبد سبد بود باطلوع عشق من و توهم زمین وهم ستاره بدبود ازهجرت تو شکنجه دیدم کوچ تواوج ریاضتم بود چه مومنانه ازخودگذشتم کوچ من ازمن نهایتم بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت توسط علیرضا |
|
|
دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تواین قفس تواین غبارتواین سکوت چه بی صدانفس نفس ازاین نامهربونیها دارم ازغصه می میرم رفیق روزتنهایی یه روزدستاتومی گیرم تواین شب گریه می تونی پناه هق هقم باشی توای همزادهمخونه چی می شه عاشقم باشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 اسفند1384ساعت توسط علیرضا |
|
|
من به خاکسترنشينی عادتی ديرينه دارم سينه مالا مال درد اما دلی بی کينه دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 بهمن1384ساعت توسط علیرضا |
|
|
بيادرساحل نمناک بودن برای لحظه ای يکرنگ باشيم لطفاًانقدرشمس باش تامن مولانابودن رابياموزم سلامم رامی نويسم که زحمت گشودن لبهايت برای پاسخش رانبينم نکندلبهای نازنينت رابرای پاسخ گفتن به سلامم ازهم بگشايی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت توسط علیرضا |
|
|
پائيزتکه ای ازتصوراندوه توست وقتی متين وارام روی برگهای ارغوانی زيرسايه ی بلنديک سپيدارپخش می شودومن مهاجرترين مرغی که سرزمين تک تک نگاههای ساکنان اينجارابه هوای صيادی ازتبارفرشته های قصه های دورگشت وهمچنان دربی اشنائی بسربرد تا انکه تو........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 بهمن1384ساعت توسط علیرضا |
|
|
بنام انکه ازمن تنهاتراست درمرام ما بی وفائی نبود.مکتب ما نارفيقی رانمی شناخت.درقانون نگاه هامان حرفهای سرد نبود. در لبخند هامان هيچ خنجری ضربه نمی زد. تو خودت خوب می دانی که چشم هامان الوده به هوس نبود ودستهامان گل بی اجازه نمی چيد. قلبمان به خطانمی تپيدوپايمان به بيراهه نمی رفت. توبهتراز من میدانی که دررسم ما قلبی را اسيرکردن نگاهی را به شرم نشاندن اشکی راروانه ساختن وبعد به سادگی رهاکردن وپارویبايدهانهادن جايی نداشت پس چراهمه احساسات راخفه کردی؟ من چه می توانم انجام دهم؟ من قادرنيستم.هيچ راهی نيست چون درمرام ماانتقام هم جايی ندارد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 بهمن1384ساعت توسط علیرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی گريه کرديم گفتند بچه ای وقتی خنديديم گفتند ديونه ای وقتی جدی بوديم گفتند مغروری وقتی شوخی کرديم گفتند سنگين باش وقتی حرف زديم گفتند پر حرفی وقتی ساکت شديم گفتند عاشقی حالا هم که عاشقيم ميگن گناهه.
|
| نوشته های پیشین |
|
85/09/01 - 85/09/30 85/08/01 - 85/08/30 85/07/01 - 85/07/30 85/04/01 - 85/04/31 85/03/01 - 85/03/31 84/12/01 - 84/12/29 84/11/01 - 84/11/30 84/10/01 - 84/10/30 84/09/01 - 84/09/30 |
|
RSS
|